
باید حرف بزنم بگم که از روزی که رفت حالم خوب نیست بگم که نتونستم هیچ پست شادی بنویسم . نتونستم با صدای بلند چند دیقه بخندم بگم که حتی نوشتن نه اینجا و نه هیچ جای دیگه ارومم نکرد روزی که نرگس گفت داره اشتباه میکنه لحظه ایی که فکر کردم تو خطر ٬ لحظه ایی که از شدت نگرانی که نکنه اسیب ببینه دستام شروع کردن به لرزیدن فهمیدم اوضام خرابه البت شایدم نه شاید خیلی قبل اون فهمیدم یه جای کار گیر داره وقتایی که براش دعا می کردم وقتی که خبر سقوط اتوبوس سربازا اومد نمی دونم فقط می دونم الان برام مثل یکی از عزیزانمه مثله عضوی از خونواده که نبودشو حس میکنم و که از ...
ادامه مطلب